متن شعر

عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز

عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باش
غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزان
گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام را
ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکن
عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دل
گر همی​خواهی که بویی بشنوی زین رمزها
ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دین
رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گرد
جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شد
عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند
ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگو
 
خوردنی و خواب نی اندر هوای دلفروز
جمله شب می​گداز و جمله شب خوش می​بسوز
در میان آن خزان باشد دل عاشق تموز
عاشقانه نعره​ای زن عاشقانه فوز فوز
در ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز
عیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز
چشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز
بر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز
تا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز
عشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز
زان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز
که تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز
تعداد دفعات مشاهده: 114