متن شعر

ز آب تشنه گرفته​ست خشم می​بینی

ز آب تشنه گرفته​ست خشم می​بینی
ز آفتاب گرفته​ست خشم گازر نیز
تو را که معدن زر پیش خود همی​خواند
قراضه​هاست ز حسن ازل در این خوبان
چو کان حسن بچیند قراضه​ها ز بتان
تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی
به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم
کشیدمت نه دعاها کشند آمین را
به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را
اگر تو می​نروی آن کرم تو را بکشد
وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل
به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید
چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام
در آن مکان که مکان نیست قصرها داری
هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن
فداح روح حیاتی فانت تحیینی
و انت تلبس روحی مکرما حللا
ایا مفجر عین تقر عینینی
 
گرسنه آمد و با نان همی​کند بینی
زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی
نمی​روی و قراضه ز خاک می​چینی
در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی
به آب و گل بنماید که آن نه​ای اینی
روی به معدن خود زانک جمله زرینی
که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی
کشانه شو سوی من گر چه لنگ تخمینی
تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی
چنین کند کرم و رحمت سلاطینی
که یوسفست کشنده تو ابن یامینی
که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی
تو لایقی بر من من دعا تو آمینی
در این مکان فنا چون حریص تمکینی
تو از لجاج کنون احمدی و پارینی
و انت تخلص دیباجتی من الطین
بها اعیش و تکفیننی لتکفینی
سقاها سکراتی و شربها دینی
تعداد دفعات مشاهده: 117