متن شعر

ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند

ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز
چو مه از روزن هر خانه که اندرتابیم
ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست
آنک زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد
هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس
در فروبند و بده باده که آن وقت رسید
به یکی دست می خالص ایمان نوشند
آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی
پس این پرده ازرق صنمی مه روییست
ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند
تو دورای و دودلی و دل صاف آن​ها راست
خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق
 
و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند
آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند
از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند
چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند
مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند
اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند
زردرویان تو را که می احمر گیرند
به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند
عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند
که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند
اگر او را سحری گوشه چادر گیرند
که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند
حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند
تعداد دفعات مشاهده: 60