متن شعر

بسوزانیم سودا و جنون را

بسوزانیم سودا و جنون را
حریف دوزخ آشامان مستیم
چه خواهد کرد شمع لایزالی
فروبریم دست دزد غم را
شراب صرف سلطانی بریزیم
چو گردد مست حد بر وی برانیم
اگر چه زوبع و استاد جمله​ست
چنانش بیخود و سرمست سازیم
چنان پیر و چنان عالم فنا به
کنون عالم شود کز عشق جان داد
درون خانه دل او ببیند
که سرگردان بدین سرهاست گر نه
تن باسر نداند سر کن را
یکی لحظه بنه سر ای برادر
یکی دم رام کن از بهر سلطان
تو دوزخ دان خودآگاهی عالم
چنان اندر صفات حق فرورو
چه جویی ذوق این آب سیه را
خمش کردم نیارم شرح کردن
نما ای شمس تبریزی کمالی
 
درآشامیم هر دم موج خون را
که بشکافند سقف سبزگون را
فلک را وین دو شمع سرنگون را
که دزدیدست عقل صد زبون را
بخوابانیم عقل ذوفنون را
که از حد برد تزویر و فسون را
چه داند حیله ریب المنون را
که چون آید نداند راه چون را
که تا عبرت شود لایعلمون را
کنون واقف شود علم درون را
ستون این جهان بی​ستون را
سکون بودی جهان بی​سکون را
تن بی​سر شناسد کاف و نون را
چه باشد از برای آزمون را
چنین سگ را چنین اسب حرون را
فنا شو کم طلب این سرفزون را
که برنایی نبینی این برون را
چه بویی سبزه این بام تون را
ز رشک و غیرت هر خام دون را
که تا نقصی نباشد کاف و نون را
تعداد دفعات مشاهده: 220