متن شعر

به جان تو که بگویی وطن کجا داری

به جان تو که بگویی وطن کجا داری
چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز
سماع باره نبودم تو از رهم بردی
به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده​ست
به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن
به کوه​ها چه سپردی که گنج ساز شدند
به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست
چگونه از کف غم می​رهانیم در خواب
به مثل خواب هزاران طریق و چاره​استت
چنانک عارف بیدار و خفته از دنیا
به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک
به ذره​های پرنده چه نغمه از تو رسید
دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی
دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک
خموش کردم و بگریختم ز خود صد بار
 
که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری
که ساقی می گلگون و رشک گلزاری
به مکر راه زن صد هزار طراری
به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری
ز باد هم چه ربودی که می​کند زاری
به بحرها تو بیاموختی گهرباری
به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری
چگونه در غم وا می​کشی به بیداری
که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری
ز خار رست کسی که سرش تو می​خاری
چه داده​ای تو که بی​پر کنند طیاری
که گر به کوه رسانی همش به رقص آری
چنانک با تو همی​پیچد او به مکاری
نه​های و هوی بماند نه زور و رهواری
کشان کشان تو مرا سوی گفت می​آری
تعداد دفعات مشاهده: 146