متن شعر

ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی

ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی
قرابه دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطف
به بزمش جان​های ما ندانستی سر از پایان
الا ای ساقی بزمش بگردان جام باقی را
از آن می کو ز بهر شه دهان خویش بگشادی
ز بانگ رعد آن دریا تو بنگر چون به جوش آید
روان گشته میش چون خون درون دل به هر سویی
که لشکرهای اسلام شه ما را درون قدس
به یک ساغر نگردم مست تو ساقی بیشتر گردان
ایا تبریز عقلم را خیال تو بشوراند
ترنگ چنگ وصل او بپراندهمی جان را
پیاپی گردد از وصلش قدح​ها بر مثال آن
چنین عقلی که از تزویر مو در موی می​بیند
ز تیزی​های آن جامش که برق از وی فغان آید
چه بالایی همی​جوید می اندر مغز مستانش
فراوان ریز در جانم از آن می​های ربانی
 
مرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی
شراب وصل آن شه را دمی در وی درنگستی
اگر نه هجر بدمستش به بدمستی و جنگستی
چرا بر من دلت رحمی نیارد گویی سنگستی
همه هستی فروبردی تو پنداری نهنگستی
ولیک آن بحر می​بودی و رعدش بانگ چنگستی
تو گویی دل چو قدسستی و می همچون فرنگستی
ز نصرت​های یزدانی بر آن افرنگ هنگستی
خرابی گشتمی گر می ز جام شاه شنگستی
تو گویی باده صافی خیالت گویی بنگستی
تو گویی عیسی خوش دم درون آن ترنگستی
که اندر جنگ سلطانی قدح تیر خدنگستی
شمار موی عقل آن جا تو بینی گویی دنگستی
قدح در رو همی​آید بریزش گویی لنگستی
چو گردند شیرگیر از وی مگر گویی پلنگستی
ز بحر صدر شمس الدین که کان خمر تنگستی
تعداد دفعات مشاهده: 65