متن شعر

روزی شوی سرمست او روزی ببوسی دست او

روزی شوی سرمست او روزی ببوسی دست او
کرده​ست امشب یاد او جان مرا فرهاد او
مجنون کی باشد پیش او لیلی بود دل ریش او
دست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحر
زان می حرام آمد که جان بی​صبر گردد در زمان
جان گر همی​لرزد از او صد لرزه را می ارزد او
من تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و شش
خواهی بگو خواهی مگو صبری ندارم من از او
خلقان ز مرگ اندر حذر پیشش مرا مردن شکر
آه از مه مختل شده وز اختر کاهل شده
بر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنم
پهلو بنه ای ذوالبیان با پهلوان کاهلان
جز شمس تبریزی مگو جز نصر و پیروزی مگو
 
روزی پریشانی کنی در عشق چون دستار من
فریاد از این قانون نو کاسکست چنگش تار من
ناموس لیلییان برد لیلی خوش هنجار من
کامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار من
نحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار من
کو دیده​های موج جو در قلزم زخار من
حیرت همی​حیران شود در مبعث و انشار من
ای روی او امسال من ای زلف جعدش پار من
ای عمر بی​او مرگ من وی فخر بی​او عار من
از عقده من فارغ شده بی​دانش فوار من
کو صبح مصبوحان من کو حلقه احرار من
بیزار گشتم زین زبان وز قطعه و اشعار من
جز عشق و دلسوزی مگو جز این مدان اقرار من
   2  
تعداد دفعات مشاهده: 147