متن شعر

از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی

از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی
ماه آمدی از لامکان ای اصل کارستان جان
یک مشعله افروختی تا روز و شب را سوختی
از رشک پنهان ای پری در جان درآ تا دل بری
بخرام بخرام ای صنم زیرا تویی کاندر حرم
نقشی است بی​مثل آن رخش پرنور پاک خالقش
چون شمس تبریزی رود چون سایه جان در پی رود
 
بر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی
صد آفتاب و چرخ را چون ذره​ها برهم زدی
عذری به جرم آموختی نیکی خجل شد از بدی
ای زهره صد مشتری ای سر لطف ایزدی
هم حسرت هر عابدی هم قبله هر معبدی
زلفی است مشکین طره​اش یا طیلسان احمدی
در دیده خاکش توتیا یا کحل نور سرمدی
تعداد دفعات مشاهده: 165