متن شعر

آنک جانش داده​ای آن را مکش

آنک جانش داده​ای آن را مکش
آن دو زلف کافر خود را بگو
آفتابا روی خود جلوه مکن
چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلال
در میان خون هر مسکین مرو
گر مرا دربان عشقت بار داد
گر فضولم من که مهمان توام
مست میدانم ز می​دانم خراب
شمس تبریزی تویی سلطان من
 
ور ندادی نقش بی​جان را مکش
کای یگانه اهل ایمان را مکش
چند روزی ماه تابان را مکش
بازگرد و جمله مرغان را مکش
جز قباد و شاه خاقان را مکش
از سر غیرت تو دربان را مکش
شرط نبود هیچ مهمان را مکش
شیشه مشکن مست میدان را مکش
بازگشتم باز سلطان را مکش
تعداد دفعات مشاهده: 169