متن شعر

بر آستانه اسرار آسمان نرسد

بر آستانه اسرار آسمان نرسد
گمان عارف در معرفت چو سیر کند
کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب
هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص
علف مده حس خود را در این مکان ز بتان
که آهوی متانس بماند از یاران
به سوی عکه روی تا به مکه پیوندی
پیاز و سیر به بینی بری و می​بویی
خموش اگر سر گنجینه ضمیرستت
 
به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد
هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد
ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد
به دانک بسته شود جان او به کان نرسد
که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد
به لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد
برو محال مجو کت همین همان نرسد
از آن پیاز دم ناف آهوان نرسد
که در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسد
تعداد دفعات مشاهده: 171