متن شعر

چون زخمه رجا را بر تار می​کشانی

چون زخمه رجا را بر تار می​کشانی
ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی
ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را
سوداییان جان را از خود دهی مفرح
مهجور خارکش را گلزار می​نمایی
موسی خاک رو را بر بحر می​نشانی
موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد
چون مار را بگیرد یابد عصای خود را
آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی
ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده
ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند
تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش
خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می​خور
 
کاهل روان ره را در کار می​کشانی
دامان جان بگیری تا یار می​کشانی
دزدان نقد دل را بر دار می​کشانی
صفراییان زر را بس زار می​کشانی
گلروی خارخو را در خار می​کشانی
فرعون بوش جو را در عار می​کشانی
ماری کنی عصا را چون مار می​کشانی
این نعل بازگونه هموار می​کشانی
و آن کو در آب آید در نار می​کشانی
سر را برهنه کرده دستار می​کشانی
ما را تو کش ازیرا شهوار می​کشانی
چون در غمش بکشتی در غار می​کشانی
زیرا که چون خموشی اسرار می​کشانی
تعداد دفعات مشاهده: 85