متن شعر

بشکن قدح باده که امروز چنانیم

بشکن قدح باده که امروز چنانیم
گر باده فنا گشت فنا باده ما بس
باده ز فنا دارد آن چیز که دارد
از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیز
با غمزه سرمست تو میریم و اسیریم
گفتی چه دهی پند و زین پند چه سود است
این پند من از نقش ازل هیچ جدا نیست
گفتی که جدا مانده​ای از بر معشوق
معشوق درختی است که ما از بر اوییم
چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم
شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش
چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم
ماییم در آن وقت که ما هیچ نمانیم
بستیم دهان خود و باقی غزل را
 
کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم
ما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم
گر باده بمانیم از آن چیز نمانیم
کاین چیز نه پرده​ست نه ما پرده درانیم
با عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم
کان نقش که نقاش ازل کرد همانیم
زین نقش بدان نقش ازل فرق ندانیم
ما در بر معشوق ز انده در امانیم
از ما بر او دور شود هیچ نمانیم
چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم
ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم
ما پیله عشقیم که بی​برگ جهانیم
آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم
آن وقت بگوییم که ما بسته دهانیم
تعداد دفعات مشاهده: 232