متن شعر

چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست

چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
از هوا و شهوت ای جان آب و گل می صد شود
وین تعلل بهر ترکش دافع صد علتست
لیک شرطی کن تو با خود تا که شرطی نشکنی
چونک طبعت خو کند با شرط تندش بعد از آن
پس تو را آیینه گردد این دل آهن چنانک
پس تو را مطرب شود در عیش و هم ساقی شود
فارغ آیی بعد از آن از شغل و هم از فارغی
گر چه حلواها خوری شیرین نگردد جان تو
این طبیعت کور و کر گر نیست پس چون آزمود
لیک طبع از اصل رنج و غصه​ها بررسته​ست
در تواضع​های طبعت سر نخوت را نگر
هر حدیث طبع را تو پرورش​هایی بدش
هر یکی بیتی جمال بیت دیگر دانک هست
ور تو را خوف مطالب باشد از اشهادها
هر طرف رنجی دگرگون فرض کن آن گاه برو
تو وثاق مار آیی از پی ماری دگر
تا نگویی مار را از خویش عذری زهرناک
از حدیث شمس دین آن فخر تبریز صفا
 
وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست
مشکل این ترک هوا و کاشف هر مشکلست
چون بشد علت ز تو پس نقل منزل منزلست
ور نه علت باقی و درمانت محو و زایلست
صد هزاران حاصل جان از درونت حاصلست
هر دمی رویی نماید روی آن کو کاهلست
آن امانت چونک شد محمول جان را حاملست
شهره گردد از تو آن گنجی که آن بس خاملست
ذوق آن برقی بود تا در دهان آکلست
کاین حجاب و حائل​ست آن سوی آن چون مایلست
در پی رنج و بلاها عاشق بی​طایلست
و اندر آن کبرش تواضع​های بی​حد شاکلست
شرح و تاویلی بکن وادانک این بی​حائلست
با موید این طریقت ره روان را شاغلست
از خدا می​خواه شیرینی اجل کان آجلست
جز به سوی بی​سوی​ها کان دگر بی​حاصلست
غصه ماران ببینی زانک این چون سلسله​ست
وان گهت او متهم دارد که این هم باطلست
آن مزاجش گرم باید کاین نه کار پلپلست
تعداد دفعات مشاهده: 101