متن شعر

به پیشت نام جان گویم زهی رو

به پیشت نام جان گویم زهی رو
تو این جا حاضر و شرمم نباشد
بهار و صد بهار از تو خجل شد
تو شاهنشاه صد جان و جهانی
حدیثت در دهان جان نگنجد
جهان گم گشت و ماهت آشکارا
همه عالم ز نورت لعل در لعل
ز تو دل​ها پر از نور یقین است
چو خورشید جمالت بر زمین تافت
چو لطف شمس تبریزی ز حد رفت
 
حدیث گلستان گویم زهی رو
که از حسن بتان گویم زهی رو
من افسانه خزان گویم زهی رو
من از جان و جهان گویم زهی رو
حدیثت از زبان گویم زهی رو
چنین مه را نهان گویم زهی رو
به پیش تو ز کان گویم زهی رو
یقین را از گمان گویم زهی رو
ز ماه و اختران گویم زهی رو
من از وی گر فغان گویم زهی رو
تعداد دفعات مشاهده: 167