متن شعر

سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس

سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
روی ویست گلستان مار بود در او نهان
کان زمردی مها دیده مار برکنی
بی​تو جهان چه فن زند بی​تو چگونه تن زند
نصرت رستمان تویی فتح و ظفررسان تویی
شمس تو معنوی بود آن نه که منطوی بود
چرخ میان آب تو بر دوران همی​زند
ذره به ذره طمع​ها صف زده پیش خوان تو
دست چنین چنین کند لطف که من چنان دهم
خاک که نور می​خورد نقره و زر نبات او
رنگ جهان چو سحرها عشق عصای موسوی
چند بترسی ای دل از نقش خود و خیال خود
بس کن و بس که کمتر از اسب سقای نیستی
 
زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس
جعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس
ماه دوهفته​ای شها غم نخوریم از غلس
جان و جهان غلام تو جان و جهان تویی و بس
هست اثر حمایتت گر زره​ست وگر فرس
صد مه و آفتاب را نور توست مقتبس
عقل بر طبیبیت عرضه همی​کند مجس
سجده کنان و دم زنان بهر امید هر نفس
آنچ بهار می​دهد از دم خود به خار و خس
خاک که آب می​خورد ماش شدست یا عدس
باز کند دهان خود درکشدش به یک نفس
چند گریز می​کنی بازنگر که نیست کس
چونک بیافت مشتری باز کند از او جرس
تعداد دفعات مشاهده: 106