متن شعر

اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند

اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد
اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران
شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جباری
مترسان دل مترسان دل ز سختی​های این منزل
رایناکم رایناکم و اخرجنا خفایاکم
و ان طفتم حوالینا و انتم نور عینانا
شکسته بسته تازی​ها برای عشقبازی​ها
چو من خود را نمی​یابم سخن را از کجا یابم
 
بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند
به امر شاه لشکرها از آن بالا فروآید
بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند
کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند
که آب چشمه حیوان بتا هرگز نمیراند
فان لم تنتهوا عنها فایانا و ایاکم
فلا تستیاسوا منان فان العیش احیاکم
بگویم هر چه من گویم شهی دارم که بستاند
همان شمعی که داد این را همو شمعم بگیراند
تعداد دفعات مشاهده: 179