متن شعر

بانگ برآمد ز دل و جان من

بانگ برآمد ز دل و جان من
سجده گه اصل من و فرع من
خسته و بسته​ست دل و دست من
دست نمودم که بگو زخم کیست
دل بنمودم که ببین خون شده​ست
گفت به خنده که برو شکر کن
گفتم قربان کیم یار گفت
صبح چو خندید دو چشمم گریست
جوش برآورد و روان کرد آب
نک اثر آب حیاتش نگر
آب حیات است روانه ز جوش
بنده این آبم و این میراب
بس کن گستاخ مرو هین خموش
 
کآه ز معشوقه پنهان من
تاج سر من شه و سلطان من
دست غم یوسف کنعان من
گفت ز دست من و دستان من
دید و بخندید دلستان من
عید مرا ای شده قربان من
آن منی آن منی آن من
دید ملک دیده گریان من
از شفقت چشمه حیوان من
در بن هر سی و دو دندان من
تازه بدو سدره ایمان من
بنده تر از من دل حیران من
پیش شهنشاه نهان دان من
تعداد دفعات مشاهده: 154