متن شعر

قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من

قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من
واله و شیدا دل من بی​سر و بی​پا دل من
بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهان
زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون
طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شب
صخره موسی گر از او چشمه روان گشت چو جو
عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرش
بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جان
 
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من
آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
گه چو رباب این دل من کرده علالا دل من
بر که قاف است کنون در پی عنقا دل من
سینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من
جوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من
من به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من
کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من
تعداد دفعات مشاهده: 49