متن شعر

می​نروم هیچ از این خانه من

می​نروم هیچ از این خانه من
خانه یار من و دارالقرار
سر نهم آن جا که سرم مست شد
نکته مگو هیچ به راهم مکن
خانه لیلی است و مجنون منم
هر کی در این خانه درآید ورا
خیز ببند آن در اما چه سود
ای خنک آن را که سرش گرم شد
آن رخ چون ماه به برقع مپوش
این در رحمت که گشادی مبند
شمع تویی شاهد تو باده تو
باقی عمر از تو نخواهم برید
می​نرمد شیر من از آتشت
تو گل و من خار که پیوسته​ایم
من شب و تو ماه به تو روشنم
شمع تو پروانه جانم بسوخت
جان من و جان تو هر دو یکی است
جان من و تو چو یکی آفتاب
وقت حضور تو دو تا گشت جان
تن زدم از غیرت و خامش شدم
خطه تبریز و رخ شمس دین
 
در تک این خانه گرفتم وطن
کفر بود نیت بیرون شدن
گوش نهم سوی تنن تنتنن
راه من این است تو راهم مزن
جان من این جاست برو جان مکن
همچو منش باز بماند دهن
قارع در گشت دو صد درشکن
ز آتش روی چو تو شیرین ذقن
ای رخ تو حسرت هر مرد و زن
ای در تو قبله هر ممتحن
هم تو سهیلی و عقیق یمن
حلقه به گوش توام و مرتهن
می​نرمد پیل من از کرگدن
بی​گل و بی​خار نباشد چمن
جان شبی دل ز شبم برمکن
سر پی شکرانه نهم بر لگن
گشته یکی جان پنهان در دو تن
روشن از او گشته هزار انجمن
رسته شد از تفرقه خویشتن
مطرب عشاق بگو تن مزن
ماهی جان راست چو بحر عدن
تعداد دفعات مشاهده: 74