متن شعر

پاندورا

پاندورا

دریا سرود گم شده ای می ریخت
در گوش صخره های خزه بسته
اهریمن پلید تن خود را
انداختم به قایق بشکسته
باران ز روی گونه من می شست
زهر لبان پر گنه
او را
در لا به لای پنجه فشردم سخت
بازوی خیس خسته ی پارو را
طوفان حماسه های کهن می خواند
با پاره ابرهای سیه پیکر
من در شتاب و قایق من در جنگ
با موجهای وحشی بازیگر
بردم تنی که با تن ننگین اش
در روی ماسه های پر از نم خفت
بردم لبی که
از لب زخمین اش
چرک لبان مرد دگر را رفت
بردم تن پر از عطش خود را
در عمق آب شور بیاندازم
بردم که این وجود سیه خو را
در ژرف آن کبود نهان سازم
کردم تلاش و قایق سنگین را
تا غرقگاه تیره رسانیدم
وین نیم مرده لاشه خود را
تا وعده گاه مرگ
کشانیدم
خون فریب در رگ من ماسید
رخوت گرفت و بست به زنجیرم
بر آسمان نهیب زدم با خشم
ای آسمان بخند که می میرم
پارو کشیدم و زدم از کینه
بر پشت خود در آب رها گشتم
گرداب تشنه ، جفت مرا بلعید
دیدم که ز من خویش جدا گشتم
فریادها زدم که
نجاتم ده
خاموش می گریختم از فریاد
آوای من چو پیکر ننگین ام
در چنگ موجهای گران افتاد
آنگه کاف ابر ز هم وا شد
سایید باد دست به موی من
دریا خموش گشت و یخ خورشید
شد چکه چکه آب روی من
بر ساحل برهنه به ناخن ها
نقشی ز خود کشیدم و
گرییدم
مرغی ز روی فار پرید و رفت
بستم به لب سرود سراییدم
ای بندر غریب ، خداحافظ
ای عشق پر فریب خداحافظ
پاروزنان پیر کنون گویند
هر شب به گریه دختر زیبایی
از قایقی شکسته کشد فریاد
شاعر به وعده گاه نمی آیی
آوای او رود ز پی ام در
موج
دیری بر این ندای نمی پاید
دریا جواب می دهدش هرگز
هرگز به وعده گاه نمی آید


تعداد دفعات مشاهده: 316