متن شعر

هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد

هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد
نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد
جانیست تو را ساده نقش تو از آن زاده
آیینه جان را بین هم ساده و هم نقشین
گه جانب دل باشد گه در غم گل باشد
کی شاد شود آن شه کز جان نبود آگه
می​خاید چون اشتر یعنی که دهانم پر
مردانه تو مجنون شو و اندر لگن خون شو
چون موسی رخ زردش توبه مکن از دردش
چون مست نعم گشتی بی​غصه و غم گشتی
گر چشمه بود دلکش دارد دهنت را خوش
 
زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد
ور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد
در ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد
هر دم بت نو سازد گویی که شمن دارد
ماننده آن مردی کز حرص دو زن دارد
کی ناز کند مرده کز شعر کفن دارد
خاییدن بی​لقمه تصدیق ذقن دارد
گه ماده و گه نر نی کان شیوه زغن دارد
تا یار نعم گوید کر گفتن لن دارد
پس مست کجا داند کاین چرخ سخن دارد
لیکن همه گوهرها دریای عدن دارد
تعداد دفعات مشاهده: 57