متن شعر

گستاخ مکن تو ناکسان را

گستاخ مکن تو ناکسان را
درزی دزدی چو یافت فرصت
ایشان را دار حلقه بر در
پیشت به فسون و سخره آیند
ایشان چو ز خویش پرغمانند
جز خلوت عشق نیست درمان
یا دیدن دوست یا هوایش
تا دیدن دوست در خیالش
پیشش چو چراغپایه می​ایست
وامانده از این زمانه باشی
چون گشت گذار از مکان چشم
جان خوردی تن چو قازغانی
تا جوش ببینی ز اندرونت
نظاره نقد حال خویشی
این حال بدایت طریقست
چون صد منزل از این گذشتند
مقصود از این بگو و رستی
مخدومم شمس حق و دین را
تبریز از او چو آسمان شد
 
در چشم میار این خسان را
کم آرد جامه رسان را
هم نیز نیند لایق آن را
از طمع مپوش این عیان را
چون دور کنند ز تو غمان را
رنج باریک اندهان را
دیگر چه کند کسی جهان را
می​دار تو در سجود جان را
چون فرصت​هاست مر مهان را
کی بینی اصل این زمان را
زو بیند جان آن مکان را
بر آتش نه تو قازغان را
زان پس نخری تو داستان را
نظاره درونست راستان را
با گم شدگان دهم نشان را
این چون گویم مران کسان را
یعنی که چراغ آسمان را
کوهست پناه انس و جان را
دل گم مکناد نردبان را
تعداد دفعات مشاهده: 45