متن شعر

مرا حلوا هوس کردست حلوا

مرا حلوا هوس کردست حلوا
دل و جانم بدان حلواست پیوست
زهی حلوای گرم و چرب و شیرین
دهانی بسته حلوا خور چو انجیر
از آن دستست این حلوا از آن دست
دمی با مصطفا و کاسه باشیم
از آن خرما که مریم را ندا کرد
دلیل آنک زاده عقل کلیم
همی​خواند که فرزندان بیایید
 
میفکن وعده حلوا به فردا
که صوفی را صفا آرد نه صفرا
که هر دم می​رسد بویش ز بالا
ز دل خور هیچ دست و لب میالا
بخور زان دست ای بی​دست و بی​پا
که او می خورد از آن جا شیر و خرما
کلی و اشربی و قری عینا
ندایش می​رسد کای جان بابا
که خوان آراسته​ست و یار تنها
تعداد دفعات مشاهده: 54