متن شعر

برخیز و بزن یکی نوایی

برخیز و بزن یکی نوایی
هین وقت صبوح شد فتوحی
بگشا سر خنب خسروانی
صد گون گره است بر دل و نیست
از جای ببر به یک قنینه
جز دشت عدم قرارگه نیست
بر سفره خاک تره​ای نیست
عالم مردار و عامه چون سگ
ساقی درده صلا که چون تو
ما چون مس و آهنیم ثابت
در مغز فکن تو هوی هویی
تا روح ز مستی و خرابی
زین باده چو مست شد فلاطون
دردی ده و عقل را چنان کن
بر ناطق منطقی فروریز
تا دم نزند دگر نجوید
خامش که تو را مسلم آمد
 
بر یاد وصال دلربایی
هین وقت دعاست الصلایی
تا خلق زنند دست و پایی
جز باده جان گره گشایی
آن را که قرار نیست جایی
چون نیست وجود را وفایی
هر سوی ز چیست ژاژخایی
کی دید ز دست سگ سخایی
جان​ها بندید جان فزایی
در حیرت چون تو کیمیایی
وز خلق برآر های هایی
نشناسد هجو از ثنایی
نشناسد درد از دوایی
کو درد نداند از صفایی
از جام صبوحیان عطایی
زنبیل و فطیر هر گدایی
برساختن از عدم بقایی
تعداد دفعات مشاهده: 133