متن شعر

بزد مهره در جام بر پشت پیل

بزد مهره در جام بر پشت پیل
ازو برشد آواز تا چند میل

خروشیدن کوس با کرنای
همان ژنده پیلان و هندی درای

برآمد ز زاولستان رستخیز
زمین خفته را بانگ برزد که خیز

به پیش اندرون رستم پهلوان
پس پشت او سالخورده گوان

چنان شد ز لشکر در و دشت و راغ
که بر سر نیارست پرید زاغ

تبیره زدندی همی شست جای
جهان را نه سر بود پیدا نه پای

به هنگام بشکوفهٔ گلستان
بیاورد لشکر ز زابلستان

ز زال آگهی یافت افراسیاب
برآمد ز آرام و از خورد و خواب

بیاورد لشکر سوی خوار ری
بران مرغزاری که بد آب و نی

ز ایران بیامد دمادم سپاه
ز راه بیابان سوی رزمگاه

ز لشکر به لشکر دو فرسنگ ماند
سپهبد جهاندیدگان را بخواند

بدیشان چنین گفت کای بخردان
جهاندیده و کارکرده ردان

هم ایدر من این لشکر آراستم
بسی سروری و مهی خواستم

پراگنده شد رای بی تخت شاه
همه کار بی‌روی و بی‌سر سپاه

چو بر تخت بنشست فرخنده زو
ز گیتی یکی آفرین خاست نو

شهی باید اکنون ز تخم کیان
به تخت کیی بر کمر بر میان

شهی کاو باورنگ دارد ز می
که بی‌سر نباشد تن آدمی

نشان داد موبد مرا در زمان
یکی شاه با فر و بخت جوان

ز تخم فریدون یل کیقباد
که با فر و برزست و با رای و داد

تعداد دفعات مشاهده: 93