متن شعر

عاقبت از عاشقان بگریختی

عاقبت از عاشقان بگریختی
سوی شیران حمله بردی همچو شیر
قصد بام آسمان می داشتی
تو چگونه دارویی هر درد را
پس روی انبیا چون می کنی
مرده رنگی و نداری زندگی
دستمزد شادمانی صبر توست
صبر می کن در حصار غم کنون
کی ببینی چشم تیرانداز را
زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید
رو خمش کن بی نشانی خامشی است
 
وز مصاف ای پهلوان بگریختی
همچو روبه از میان بگریختی
از میان نردبان بگریختی
کز صداع این و آن بگریختی
چون ز تهدید خسان بگریختی
مرده باشی چون ز جان بگریختی
رو که وقت امتحان بگریختی
چون ز بانگ پاسبان بگریختی
چون ز تیر خرکمان بگریختی
چون تو از زخم زبان بگریختی
پس چرا سوی نشان بگریختی
تعداد دفعات مشاهده: 481