متن شعر

هین کژ و راست می​روی باز چه خورده​ای بگو

هین کژ و راست می​روی باز چه خورده​ای بگو
با کی حریف بوده​ای بوسه ز کی ربوده​ای
نی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنی
راست بگو به جان تو ای دل و جانم آن تو
راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن
در طلبم خیال تو دوش میان انجمن
چون بشناخت بنده را بنده کژرونده را
عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر
گفتمش ای رسول جان ای سبب نزول جان
گفت شراره​ای از آن گر ببری سوی دهان
لقمه هر خورنده را درخور او دهد خدا
گفتم کو شراب جان ای دل و جان فدای آن
حلق و گلوبریده با کو برمد از این ابا
دست کز آن تهی بود گر چه شهنشهی بود
خامش باش و معتمد محرم راز نیک و بد
 
مست و خراب می​روی خانه به خانه کو به کو
زلف که را گشوده​ای حلقه به حلقه مو به مو
خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو
ای دل همچو شیشه​ام خورده میت کدو کدو
چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو
می​نشناخت بنده را می​نگریست رو به رو
گفت بیا به خانه هی چند روی تو سو به سو
همچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو
ز آنک تو خورده​ای بده چند عتاب و گفت و گو
حلق و دهان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو
آنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو
من نه​ام از شتردلان تا برمم به های و هو
هر کی بلنگد او از این هست مرا عدو عدو
دست بریده​ای بود مانده به دیر بر سمو
آنک نیازمودیش راز مگو به پیش او
تعداد دفعات مشاهده: 69