متن شعر

رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم

رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم
با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان
مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من
گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانم
ای پرده برفکنده تا مرده گشته زنده
از عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جان
تبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشی
 
در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم
تا چشم​ها به ناگه در روی او گشادم
گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم
نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم
ای تو صلاح جانم بی​تو چه در فسادم
وز نور رویت آمد عهد الست یادم
از خویش و خلق پنهان گویی پری نژادم
تن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم
تعداد دفعات مشاهده: 82