متن شعر

برخیز و صبوح را برنجان

برخیز و صبوح را برنجان
جان​ها که ز راه نو رسیدند
جان​ها که پرید دوش در خواب
هر جان به ولایتی و شهری
مرغان رمیده را فرازآر
هرچ آوردند از ره آورد
زیرا هر گل که برگ دارد
عقلی باید ز عقل بیزار
جغد است قلاوز و همه راه
ای باز خدا درآ به آواز
این راه بزن که اندر این راه
 
ای روی تو آفتاب رخشان
بر مایده قدیم بنشان
در عالم غیب شد پریشان
آواره شدند چون غریبان
حراقه بزن صفیر برخوان
بیخود کنشان و جمله بستان
او بر نخورد از این گلستان
خوش نیست قلاوزی زحیران
در هر قدمی هزار ویران
از کنگره​های شهر سلطان
خفت اشتر و مست شد شتربان
تعداد دفعات مشاهده: 156