متن شعر

ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال​ها

ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال​ها
شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب
چون همی​رفتی به سکته حیرتی حیران بدم
ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان
بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو
تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال​ها
تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق
قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان
چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید
از برای جان پاک نورپاش مه وشت
از مقال گوهرین بحر بی​پایان تو
حال​های کاملانی کان ورای قال​هاست
ذره​های خاک​هامون گر بیابد بوی او
بال​ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد
دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا
چونک نورافشان کنی درگاه بخشش روح را
خود همان بخشش که کردی بی​خبر اندر نهان
ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد
هم تو بنویس ای حسام الدین و می​خوان مدح او
گر چه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست
 
ای به زودی بار کرده بر شتر احمال​ها
درفتاده در شب تاریک بس زلزال​ها
چشم باز و من خموش و می​شد آن اقبال​ها
چهره خون آلود کردی بردریدی شال​ها
در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال​ها
تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال​ها
سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال​ها
اشک خون آلود گشت و جمله دل​ها دال​ها
در صف نقصان نشست است از حیا مثقال​ها
ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال​ها
لعل گشته سنگ​ها و ملک گشته حال​ها
شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال​ها
هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال​ها
گرد خرگاه تو گردد واله اجمال​ها
کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال​ها
خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال​ها
می​کند پنهان پنهان جمله افعال​ها
تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال​ها
تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال​ها
دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال​ها
تعداد دفعات مشاهده: 101