متن شعر

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی​کاران
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
تو را بر در نشاند او به طراری که می​آید
به هر دیگی که می​جوشد میاور کاسه و منشین
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
بنه سر گر نمی​گنجی که اندر چشمه سوزن
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می​دار
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه​ای گشتی
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
 
به زیر آن درختی رو که او گل​های تر دارد
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
که هر دیگی که می​جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
اگر رشته نمی​گنجد از آن باشد که سر دارد
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
تعداد دفعات مشاهده: 79