متن شعر

هر که را اسرار عشق اظهار شد

هر که را اسرار عشق اظهار شد
شمع افروزان بنه در آفتاب
نیست نور شمع هست آن نور شمع
همچنان در نور روح این نار تن
جوی جویانست و پویان سوی بحر
تا طلب جنبان بود مطلوب نیست
پس طلب تا هست ناقص بد طلب
هر تن بی​عشق کو جوید کله
تا ببیند ناگهانی گلرخی
همچو من شد در هوای شمس دین
 
رفت یاری زانک محو یار شد
بنگرش چون محو آن انوار شد
هم نشد آثار و هم آثار شد
هم نشد این نار و هم این نار شد
گم شود چون غرق دریابار شد
مطلب آمد آن طلب بی​کار شد
چون نماند آگهی سالار شد
سر ندارد جملگی دستار شد
بر وی آن دستار و سر چون خار شد
آنک او را در سر این اسرار شد
تعداد دفعات مشاهده: 54