متن شعر

به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی

به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
تو طوطی زاده​ای جانم مکن ناز و مرنجانم
بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ
بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما رایی
نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کوری
برآر از خاک جانی را ببین جان آسمانی را
قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه
درختی بین بسی بابر نه خشکش بینی و نی تر
یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینی
ندانی خویش را از وی شوی هم شی​ء و هم لاشی
چو با چشمه درآمیزی نماید شمس تبریزی
 
چرا بیگانه​ای از ما چو تو در اصل از مایی
ز اصل آورده​ای دانم تو قانون شکرخایی
بهل طبع کژاندیشی که او یاوه​ست و هرجایی
اگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی
نباشد عیب حلوا را به طعن شخص صفرایی
کز آن گردان شده​ست ای جان مه و این چرخ خضرایی
بدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی
به سایه آن درخت اندر بخسپی و بیاسایی
شوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی
نماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی
درون آب همچون مه ز بهر عالم آرایی
تعداد دفعات مشاهده: 123