متن شعر

عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید

عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
چو شکر یک دل و آغشته این شیر شوید
دانه چیدن چه مروت بود آخر مکنید
با چنین لاله رخان روح چرا نفزایید
دست در دامن همچون گل و ریحانش زنید
رنگ دیدیت بسی جان و حیاتیش نبود
چون ره خانه ندانید که زاده وصلید
فخر مصرید چو یوسف هله تعبیر کنید
ملکانید و ملک زاده ز آغاز و سرشت
ساقیان باده به کف گوش شما می​پیچند
همه صیاد هنر گشته پی بی​عیبی
شمس تبریز درآمد به عیان عذر نماند
 
دولتی هست حریفان سر دولت خارید
که ظریفید و لطیفید و نکومقدارید
که امیران دو صد خرمن و صد انبارید
در چنین معصره​ای غوره چرا افشارید
نه که پرورده و بسرشته آن گلزارید
مه خوبان مرا از چه چنین پندارید
چون سره و قلب ندانید کز این بازارید
چو لب نوش وفا جمله شکر می​کارید
گر چه امروز گدایانه چنین می​زارید
گرد خمخانه برآیید اگر خمارید
همه عیبید چو در مجلس جان هشیارید
دیده روح طلب را به رخش بسپارید
تعداد دفعات مشاهده: 111