متن شعر

چه خوش بودی اربادهٔ کهنه سال

چه خوش بودی اربادهٔ کهنه سال
شدی بر من خسته یکدم حلال

که خالی کنم سینه را یک زمان
ز غمهای پی در پی بی‌کران

رود محنت دهر از یاد من
شود شاد این جان ناشاد من

به یادم نیاید، به صد اضطراب
کلام برون از حد و از حساب

به افسون ز افسانه، دل خوش کنم
مگر ضعف پیری، فرامش کنم

بمیرم ز حسرت، دگر یک نفس
رها کرده بینم سگی از مرس

غم و غصه را خاک بر سر کنم
دمی لذت عمر نوبر کنم

ندانم درین دیر بی‌انتظام
که محنت کدام است و راحت کدام

بهائی، دل از آرزوها بشو
که من طالعت می‌شناسم، مگو

اگر باده گردد حلالت دمی
گریزد همان دم، از آن خرمی

نیابی از آن جز غم و درد و رنج
بجز مار ناید به دستت ز گنج

فروبند لب را از این قیل و قال
مکن جان من، آرزوی محال

تعداد دفعات مشاهده: 259