متن شعر

برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده

برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی
بهر رضای مستی برجه بکوب دستی
ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن
نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت
او آب زندگانی می​داد رایگانی
از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم
با این همه دهانم گر رشک او نبستی
یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را
با این که می​نداند چون جرعه​ای ستاند
تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را
 
جویان و پای کوبان از آسمان رسیده
آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
دستی قدح پرستی پرراوق گزیده
افیون شود مرا نان مخموری دو دیده
آن دیده​اش ندیده گوشیش ناشنیده
از قطره قطره او فردوس بردمیده
زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده
صد جای آسمان را تو دیدیی دریده
کی داند آفرین را این جان آفریده
مستی خراب گردد از خویش وارهیده
بیرون نجسته​ای تو زین چرخه خمیده
تعداد دفعات مشاهده: 134