متن شعر

این عشق جمله عاقل و بیدار می​کشد

این عشق جمله عاقل و بیدار می​کشد
مهمان او شدیم که مهمان همی​خورد
چون یوسفی بدید چو گرگان همی​درد
ما دل نهاده​ایم که دلداریی کند
نی نی که کشته را دم او جان همی​دهد
هل تا کشد تو را نه که آب حیات اوست
همت بلند دار که آن عشق همتی
ما چون شبیم ظل زمین و وی آفتاب
زنگی شب ببرد چو طرار عقل ما
شب شرق تا به غرب گرفته سپاه زنگ
حاصل مرا چو بلبل مستی ز گلشنیست
 
بی تیغ می​برد سر و بی​دار می​کشد
یار کسی شدیم که او یار می​کشد
چون مومنی بدید چو کفار می​کشد
یا گر کشد به رحم و به هنجار می​کشد
گر چه به غمزه عاشق بسیار می​کشد
تلخی مکن که دوست عسل وار می​کشد
شاهان برگزیده و احرار می​کشد
شب را به تیغ صبح گهردار می​کشد
شحنه صبوح آمد و طرار می​کشد
رومی روزشان به یکی بار می​کشد
چون بلبلم جدایی گلزار می​کشد
تعداد دفعات مشاهده: 58