متن شعر

آمد آن خواجه سیماترش

آمد آن خواجه سیماترش
با همگان روترش است ای عجب
از کرم خواجه روا نیست این
زین بگذشتیم دریغست و حیف
ای ز تو خندان شده هر جا حزین
شاد زمانی که نهان زیر لب
گر ترشی این دم شرطی بنه
بهر خدا قاعده نو منه
این ترشی در چه و زندان بود
یوسف خوبان چو به زندان بماند
تا به سخن آمد دیوار و در
گفت اگر غرقه سرکا شوم
می​دهم عشق و ندیمی کند
دست فشان روح رود مست تا
بس کن و در شهد و شکر غوطه خور
 
وان شکرش گشته چو سرکا ترش
یا که به بیرون خوش و با ما ترش
با همه خوش با من تنها ترش
آن رخ خوش طلعت زیبا ترش
وی ز تو شیرین شده هر جا ترش
یار همی​خندد و لالا ترش
که نبود روی تو فردا ترش
هیچ بود قاعده حلوا ترش
دید کسی باغ و تماشا ترش
هیچ نگشت آن گل رعنا ترش
کز چه نه​ای ای شه و مولا ترش
کی هلدم رحمت بالا ترش
غرقه شود در می و صهبا ترش
میمنه که نیست بدان جا ترش
کت نهلد فضل موفا ترش
تعداد دفعات مشاهده: 447