متن شعر

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
ورای کفر و ایمانی و مرکب تند می​رانی
یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جان​ها بنگر
شنودی تو که یک خامی ز مردان می​برد نامی
مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بی​باکان
تو باخویشی به بی​خویشان مپیچ ای خصم درویشان
که شمس الدین تبریزی به جان بخشی و خون ریزی
 
بدین حالم که می​بینی وزان نالم که می​دانی
چه بس بی​باک سلطانی همین می​کن که تو آنی
درختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی
نمی​ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی
که صبر جان غمناکان تو را فانی کند فانی
مزن تو پنجه با ایشان به دستانی که نتوانی
ز آتش برکند تیزی به قدرت​های ربانی
تعداد دفعات مشاهده: 77