متن شعر

قدر غم گر چشم سر بگریستی

قدر غم گر چشم سر بگریستی
آسمان گر واقفستی زین فراق
زین چنین عزلی شه ار واقف شدی
گر شب گردک بدیدی این طلاق
گر شراب لعل دیدی این خمار
گر گلستان واقفستی زین خزان
مرغ پران واقفستی زین شکار
گر فلاطون را هنر نفریفتی
روزن ار واقف شدی از دود مرگ
کشتی اندر بحر رقصان می​رود
آتش این بوته گر ظاهر شدی
رستم ار هم واقفستی زین ستم
این اجل کر است و ناله نشنود
دل ندارد هیچ این جلاد مرگ
گر نمودی ناخنان خویش مرگ
وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی
مادر فرزندخوار آمد زمین
جان شیرین دادن از تلخی مرگ
داندی مقری که عرعر می​کند
گر جنازه واقفستی زین کفن
کودک نوزاد می​گرید ز نقل
لیک بی​عقلی نگرید طفل نیز
با همه تلخی همین شیرین ما
زان که شیرین دید تلخی​های مرگ
که گذشت آن من و رفت آنچ رفت
تیر زهرآلود کآمد بر جگر
زیر خاکم آن چنانک این جهان
هین خمش کن نیست یک صاحب نظر
شمس تبریزی برفت و کو کسی
عالم معنی عروسی یافت زو
 
روز و شب​ها تا سحر بگریستی
انجم و شمس و قمر بگریستی
بر خود و تاج و کمر بگریستی
بر کنار و بوسه بربگریستی
بر قنینه و شیشه گر بگریستی
برگ گل بر شاخ تر بگریستی
سست کردی بال و پر بگریستی
نوحه کردی بر هنر بگریستی
روزن و دیوار و در بگریستی
گر بدیدی این خطر بگریستی
محتشم بر سیم و زر بگریستی
بر مصاف و کر و فر بگریستی
ور نه با خون جگر بگریستی
ور دلش بودی حجر بگریستی
دست و پا بر همدگر بگریستی
ماده بز بر شیر نر بگریستی
ور نه بر مرگ پسر بگریستی
گر شدی پیدا شکر بگریستی
ترک کردی عر و عر بگریستی
این جنازه بر گذر بگریستی
عاقلستی بیشتر بگریستی
ور نه چشم گاو و خر بگریستی
چاره دیدی چون مطر بگریستی
زان چه دید آن دیده ور بگریستی
کو خبر تا زین خبر بگریستی
بر سپر جستی سپر بگریستی
شاید ار زیر و زبر بگریستی
ور بدی صاحب نظر بگریستی
تا بر آن فخرالبشر بگریستی
لیک بی​او این صور بگریستی
1    
تعداد دفعات مشاهده: 69