متن شعر

ای دل چون آهنت بوده چو آیینه​ای

ای دل چون آهنت بوده چو آیینه​ای
در دل آیینه من در دل من آینه
خواجه چرایی چنین کز تو رمد عشق دین
مرغ گزینی یقین دانه شیرین بچین
شیر خدایی خدا شیر نرت نام داد
صورت تن را مبین زانک نه درخورد توست
هین دل خود را تمام در کف دلبر سپار
سینه پاکی که او گشت خوش و عشق خو
تشنه آن شربتی خسته آن ضربتی
هست خرد چون شکر هست صور همچو نی
خوب چو نبود عروس خوش نشود زو نفوس
چون نروی زین جهان خوی خرابات جان
خانه تن را بساز باغچه و گلشنی
هر نفسی شاهدی در نظر واحدی
خامش با مرغ خاک قصه دریا مگو
 
آینه با جان من مونس دیرینه​ای
تن کی بود محدثی دی و پریرینه​ای
زانک همی​بیندت احمد پارینه​ای
کآمد از سوی چین مرغ تو را چینه​ای
از چه سبب گشته​ای همدم بوزینه​ای
پوشد سلطان گهی خرقه پشمینه​ای
تا که نپوسد دلت در حسد و کینه​ای
سینه سینا بود فرش چنین سینه​ای
تا تو در این غربتی نیست طمانینه​ای
هست معانی چو می حرف چو قنینه​ای
از حفه و از رفه ز اطلس و زرینه​ای
در عوض می بگیر بی​مزه ترخینه​ای
گوشه دل را بساز مسجد آدینه​ای
آوردش بر طبق نادره لوزینه​ای
بکر چه عرضه کنی بر شه عنینه​ای
تعداد دفعات مشاهده: 74