متن شعر

گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی

گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
گر سر برون کردی مهش روزی ز قرص آفتاب
ور گنج​های لعل او یک گوشه بر پستی زدی
نقشی که بر دل می​زند بر دیده گر پیدا شدی
ور سحر آن کس نیستی کو چشم بندی می​کند
ای خواجه نظاره گر تا چند باشد این نظر
مهمان نو آمد ولی این لوت عالم را بس است
 
ور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی
ذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی
هر گوشه ویرانه​ای صد گنج قارون آمدی
هر دست و رو ناشسته​ای چون شیخ ذاالنون آمدی
چون چشم و دل این جسم و تن بر سقف گردون آمدی
ارزان بدی گر زین نظر معشوق بیرون آمدی
دو کون اگر مهمان شدی این لوت افزون آمدی
تعداد دفعات مشاهده: 63