متن شعر

باز نگار می کشد چون شتران مهار من

باز نگار می کشد چون شتران مهار من
پیش رو قطارها کرد مرا و می کشد
اشتر مست او منم خارپرست او منم
اشتر مست کف کند هر چه بود تلف کند
راست چو کف برآورم بر کف او کف افکنم
کار کنم چو کهتران بار کشم چو اشتران
نرگس او ز خون من چون شکند خمار خود
گشته خیال روی او قبله نور چشم من
باغ و بهار را بگو لاف خوشی چه می زنی
می چو خوری بگو به می بر سر من چه می زنی
باز سپیدی و برو میر شکار را بگو
مطلع این غزل شتر بود از آن دراز شد
 
یارکشی است کار او بارکشی است کار من
آن شتران مست را جمله در این قطار من
گاه کشد مهار من گاه شود سوار من
لیک نداند اشتری لذت نوشخوار من
کف چو به کف او رسد جوش کند بخار من
بار کی می کشم ببین عزت کار و بار من
صبر و قرار او برد صبر من و قرار من
وان سخنان چون زرش حلقه گوشوار من
من بنمایمت خوشی چون برسد بهار من
در سر خود ندیده​ای باده بی​خمار من
هر دو مرا تویی بلی میر من و شکار من
ز اشتر کوتهی مجو ای شه هوشیار من
تعداد دفعات مشاهده: 118