متن شعر

کرد روزی عمر به رهگذری

کرد روزی عمر به رهگذری
سوی جوقی ز کودکان نظری

همه مشغول گشته در بازی
کرده هریک همی سرافرازی

هریکی از پس مصارعتی
بنمودی ز خود مسارعتی

برکشیده برای خطّ و ادب
جامه از سر برون به رسم عرب

چون عمر سوی کودکان نگرید
حشمتش پردهٔ طرب بدرید

کودکان زو گریختند به تفت
جز که عبدالله زبیر نرفت

گفت عمّر ز پیش من به چه فن
تو بنگریختی بگفتا من

چه گریزم ز پیشت ای مُکرم
نه تو بیدادگر نه من مُجرم

نزد آنکس که دید جوهر خود
چه قبول و چه رد چه نیک و چه بد

میر چون جفت دین و داد بود
خلق را دل ز عدل شاد بود

ور بود رای او سوی بیداد
ملک خود داد سر به سر بر باد

نیک باشی ز دردسر رستی
ور بدی جمله عهد بشکستی

چون گرفتی ز عدل توشهٔ خویش
مرکب تو بود دو منزل پیش

آنچنان شو به حیرت آبادش
که دگر یاد ناید از یادش

تعداد دفعات مشاهده: 234