متن شعر

رو چشم جان را برگشا در بی​دلان اندرنگر

رو چشم جان را برگشا در بی​دلان اندرنگر
بی​کسب و بی​کوشش همه چون دیگ در جوشش همه
از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر
چون ذره​ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا
در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون
در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل
باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان
بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر
 
قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی​پا و سر
بی​پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر
وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر
بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر
وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر
در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر
مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر
شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر
تعداد دفعات مشاهده: 66