متن شعر

اندک اندک راه زد سیم و زرش

اندک اندک راه زد سیم و زرش
عشق گردانید با او پوستین
اندک اندک روی سرخش زرد شد
وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد
اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت
اندک اندک دیو شد لاحول گو
اندک اندک گشت صوفی خرقه دوز
عشق داد و دل بر این عالم نهاد
زان همی​جنباند سر او سست سست
بهر او پر می​کنم من ساغری
دست​ها زان سان برآرد کآسمان
میر ما سیرست از این گفت و ملول
کشته عشقم نترسم از امیر
بترین مرگ​ها بی​عشقی است
برگ​ها لرزان ز بیم خشکی اند
در تک دریا گریزد هر صدف
چون ربودند از صدف دانه گهر
آن صدف بی​چشم و بی​گوش است شاد
گر بماند عاشقی از کاروان
خواجه می​گرید که ماند از قافله
عشق را بگذاشت و دم خر گرفت
ملک را بگذاشت و بر سرگین نشست
خرمگس آن وسوسه​ست و آن خیال
گر ندارد شرم و واناید از این
تو مکن شاخش چو مرد اندر خری
 
مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش
می​گریزد خواجه از شور و شرش
اندک اندک خشک شد چشم ترش
راند عشق لاابالی از درش
چون بریده شد رگ بیخ آورش
سست شد در عاشقی بال و پرش
رفت وجد و حالت خرقه درش
در برش زین پس نیاید دلبرش
کآمد اندر پا و افتاد اکثرش
گر بنوشد برجهاند ساغرش
بشنود آواز الله اکبرش
درکشان اندر حدیث دیگرش
هر کی شد کشته چه خوف از خنجرش
بر چه می​لرزد صدف بر گوهرش
تا نگردد خشک شاخ اخضرش
تا بنربایند گوهر از برش
بعد از آن چه آب خوش چه آذرش
در به باطن درگشاده منظرش
بر سر ره خضر آید رهبرش
لیک می​خندد خر اندر آخرش
لاجرم سرگین خر شد عنبرش
لاجرم شد خرمگس سرلشکرش
که همی خارش دهد همچون گرش
وانمایم شاخ​های دیگرش
گاو خیزد با سه شاخ از محشرش
تعداد دفعات مشاهده: 156