متن شعر

جان جان مایی، خوشتر از حلوایی

جان جان مایی، خوشتر از حلوایی
دایه​ی هستیها، چشمه​ی مستیها
باغ و گنج خاکی، مشعله​ی افلاکی
وعده کردی کایم، وعده را می​پایم
وقت بخشش جانا، کانی و دریایی
بی​توم پروانی، جای تو پیدا نی
هوش را برباید، عمر را افزاید
اندران مجلسها، که تو باشی شاها
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جان
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جان
خوشترین مقصودی، با نوا ترسودی
پختگان را خمری، بهر خامان شیری
عشق تو خوش خیزی، در جگر آمیزی
گر شود هر دستی دستگیر مستی
روحها دریادان، جسمها کفها دان
سیدی مولایی، مسکنی مشوایی
فالق​الصباح، خالق​الرواح
من نهادم دستم، بر دهان مستم
 
چرخ را پر کردزینت و زیبایی
سرده مستانی، و افت سرهایی
از طوافت کیوان یافته بالایی
ای قمر سیمایم، تو کرا می​پایی؟
وقت گفتن مانا، که شکر می​خایی
در پی تو دلها، خیره و هر جایی
چشم را بگشاید، هرچه تو فرمایی
جان نگنجد، تا تو ندهیش گنجایی
آن بود که مانم، تا تو ندهیش گنجایی
آن بود که مانم، بی​تو در تنهایی
آن بود که گویی: چونی ای سودایی؟
بهر شیره و شیرت، بین تو خون پالایی
دست تو خون​ریزی، دست را نالایی
نیست چاره پیدا، تا تو ناپیدایی
تو بیا، ای آنک گوهر دریایی
مبدع الاشیاء مسکرالاجزاء
یا کریم الراح، ساعة السقاء
تا تو گویی که تو داده​ی گویایی
تعداد دفعات مشاهده: 43