متن شعر

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
میان نعره​ها بشناخت آواز مرا آن شه
اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه
شها همراز مرغابی و هم افسون دیوانی
به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیری
شه من گفت کاین مجنون بجز زنجیر زلف من
هزاران بند بردرد به سوی دست ما پرد
 
فغان برخاست از جان​های مجنونان روحانی
که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی
اگر دیوانه​ام شاها تو دیوان را سلیمانی
بر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی
کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی
دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی​دانی
الیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی
تعداد دفعات مشاهده: 116