متن شعر

بی گاه شد بی​گاه شد خورشید اندر چاه شد

بی گاه شد بی​گاه شد خورشید اندر چاه شد
ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو
اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی
جان​های باطن روشنان شب را به دل روشن کنان
باشد ز بازی​های خوش بی​ذوق رود فرزین شود
شب روح​ها واصل شود مقصودها حاصل شود
ای روز چون حشری مگر وی شب شب قدری مگر
شب ماه خرمن می​کند ای روز زین بر گاو نه
در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن
در تیره شب چون مصطفی می​رو طلب می​کن صفا
خاموش شد عالم به شب تا چست باشی در طلب
ای شمس تبریزی که تو از پرده شب فارغی
 
خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد
ای جان بی​آرام رو کان یار خلوت خواه شد
عقلی که راه آموختی در نیم شب گمراه شد
هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد
در سایه فرخ رخی بیدق برفت و شاه شد
چون روز روشن دل شود هر کو ز شب آگاه شد
یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد
بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد
یوسف گرفت آن دلو را از چاه سوی جاه شد
کان شه ز معراج شبی بی​مثل و بی​اشباه شد
زیرا که بانگ و عربده تشویش خلوتگاه شد
لاشرقی و لاغربیی اکنون سخن کوتاه شد
تعداد دفعات مشاهده: 147