متن شعر

ز قند یار تا شاخی نخایم

ز قند یار تا شاخی نخایم
نمی​دانم کجا می روید آن قند
عجایب آنک نقلش عقل من برد
کی دارد روزه همچون روزه من
ز صبح روی او دارم صبوحی
چو گل در باغ حسنش خوش بخندم
زبانم از شراب او شکسته​ست
 
نماز شام روزه کی گشایم
کز او خوردم نمی​دانم کجایم
چو عقل نیست چونش می ستایم
کز او هر لحظه عیدی می ربایم
نماز شام را هرگز نپایم
چو صبح از آفتابش خوش برآیم
ز دستانش شکسته دست و پایم
تعداد دفعات مشاهده: 60